تبلیغات
..................نسل سوخته....................

..................نسل سوخته....................

:[خودم و خودت , ]

عترافهای عاشقانه من

این یک نامه خداحافظی است . این نامه قرار است خداحافظی کند ، از خیلی چیزها ... از خیلی چیزها ... و مگر می شود ... و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خیلی چیزها آن ته ته دلت خانه می سازند و خداحافظی ... خداحافظی ... . گفتم می دانی آن بدرقه هایی که تو را می کشند ، تو را به بند می کشند ... آنها ... من هنوز در بند این بدرقه ها بودم . در بند این نگاههای آخر . در بند خداحافظی هایی که همیشه تو را می کشند به لحظات از دست رفته ...

ما رها بودیم ، رها به هم رسیدیم و رها هم دیگر را بدرقه کردیم . رها ... رها ... صدای پرنده در قفس صدای آزادی نیست . صدای پرنده هم نیست . صدای هیچ چیز نیست و برای خدا یاد بگیر که هیچ وقت از صدای پرنده های در قفس لذت نبری ... یاد بگیر و قول بده که هیچ وقت پرنده ای را در قفس نخواهی ... پرنده اگر پرنده باشد در قفس می میرد ... مثل ماهی قرمزهای کوچولوی توی تنگ سفره هفت سین ... مرغ و ماهی ندارد ... قفس هیچ چیز باقی نمی گذارد ...

من روزها داد زدم ، روزها ... روزها گریستم ...نمی دانم در کنار کدام رودخانه و رود بود ، اما نشستم و گریستم ... روزهای طولانی دیگری شعار داده ام ... شعار ... روزهای دیگری فریاد زدم و مست شدم ، از طنین آوایم و از طنین تکرار حروف و کلمات ... این سان روزها و روزها گذشته است ، روزهای زندگی ... روزهای رفته ... و امروز من از تمام این روزها پشیمانم ... پشیمانم و خوشحال ، خوشحال که هنوز می توانم برگردم و به آنچه کرده ام نگاه کنم ، به آنچه گفتم ، به آنچه نوشتم ...

و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...

این روزها دوست دارم از من واژه های معلق را در هوا بگیری و بشنوی. دوست دارم مرا بشنوی ( مثل شعرهایم ) که مصرع مصرع شکل می گیرم...نوشته می شوم .

زیاد شد . زیاد شد و کلمه چه می آورد با خود جز تیرگی ، جز کژتابی . جز پشیمانی . پشیمانی از تمام کلماتی که از من بود و درباره من بود و می گفت من و می خواند من . پشیمانی از هر چه که حدیث نفس بود و حتا آن قدر شجاعانه نبود که این من را زیر هزار اسم دیگر پنهان نکند .

این نامه قرار است خداحافظی کند . از خیلی چیزها ، از باران ، از بارانها و سیلها و رگبارهایی که روزی بر این خانه باریده اند . از شبهای بارانی که دیوار این خانه را تا صبح می شستند و از طنین صدای پیرمردی که تنهایی برایش هیچ چیز باقی نگذاشته بود جز بازی با کلمات ... باید خیلی چیزها را از در و دیوار این خانه جمع کنم و ببرم آن ته ، آن ته ته که چشم هیچ کس نبیندشان ...

چه فرقی می کند ؟ گیرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز یکی باقی نماند ... جز یکی که می دانم که باقی می ماند و خوب تر می دانم که نه معشوق من خواهد بود و نه محبوب من و دوست من و اصلا هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست ...

و گاهی فکر می کنم که یک دلیل ، برای خیلی چیزها بس است ... خیلی چیزها ...

این نامه اقرار است ...عترافهای عاشقانه من است!

ترسم از این نیست ... ترسم از بی چیزی در بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست ... ترسم انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست ... بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد ... از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند ... پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد ... بهایش را می دهد ... و مرا با خود تنها می گذارد ... ترسم از تسلیم شدن است ... تسلیم ... تسلیم ...

این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند ... هنوز چیزهایی برای من مانده است ... خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت ... گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند ...

من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام ... جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید ... جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد ... داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد ... آنچه ماندنی است خواهد ماند . خواهد ماند ...

، تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند ... کوتاه ... تنها میان چشمهای اندکی ...چیزی از آن اصل روان خواهد شد ... چیزی بی کلام ... سکوتی بی کلام ... در نگاهی کوتاه .. که عابری به عابر دیگر می کرد ... عابری که غریبه بود ... عابری که رفت ... رفت برای آن که رفتن تمام داراییش بود ... برای آن که باید می رفت ... غریب ... غریبه ... مسافر ...

" مرا سفر به کجا می برد ؟

کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند ...

کجاست جای رسیدن ...؟" می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم ...که ... که ...

دستانت را بیاور بالا از آن انتهای قلبت داد بزن ... برای تمام روزها ... برای تمام شب ها ... داد بزن ...

داد بزن و بخواه

برای کسی نامه نمی نویسم که نبودنش بر این خاک مانع این نوشتن باشد ... برای کسی نمی نویسم که نگران باشم از این که انسان دیگری نیز چون من نامه عاشقانه برایش بنویسد ...

... نامه عاشقانه برای تمام زندگی است ...برای تمام حیات ... این قدر آهسته و این قدر صبور عاشق بودن ...تمرین در سیاه ترین و زشترین و کینه بارترین لحظات عاشق بودن .... تمرین زندگی ... آموختن درسهایی که هیچ کس در این دنیا به کسی یاد نمی دهد ...

آشفتگی نامه پیشین را ببخش ، آشفتگی نامه پیشین ، آشفتگی این نامه ، آشفتگی تمام این نامه ها ، آشفتگی این کلمات ، آشفتگی من ... همه را ، همه را ببخش

... هر کس بر اقتضای سیرت درون ، صورت برون را می آراید و از درون آشفته من جز آشفتگی بر نخواهد خواست و از تو ... از تو ... بگذریم .

روزی به کمال فکر می کردم ، کمال هر چیز ، کمال بودن سیبی که در دستان من است ، کمال بودن این کاغذ ، کمال بودن این کلمات ، کمال بودن این لغات ، این جمله ها ...

شاید کمال بودن این کلمات خوانده شدنشان است توسط تو اما من حتی برای گفتن به تو نمی نویسم ، من در مقابل تو جز برای شنیدن ننشسته ام و خوب می دانم که برای شنیدن راه چندان مناسبی را اختیار نکرده ام .

این نوشته ها تنها تلاش برای تقسیم تمامی آن چیزهای بسیار اندک و بسیار کوچکی است که در گذر روزها به دست آمده . این نوشته ها تنها تلاش بی رمقی است برای تقسیم هر آن چه که او داد و حتی هر آن چه که گرفت . این نوشته ها تقلای بی فرجامی است در تقسیم لبخند محو و کم رنگی که زندگی بعد روزها نبرد ، نبرد نا برابر و بی حاصل ، در انتهای قلبم به من بخشیده ...

روزی برایت گفتم که انسانها تا روزی که برای زندگی نجنگیده باشند ، تا روزی که در مقابل مرگ نزیسته باشند ، لذت حیات را نخواهند فهمید ، تا روزی که تنگی نفس هر نفسشان را شماره نکرده باشد نمی فهمند معنی تنفس را ...

تو درست پنداشته ای ! آسمان این خانه ، دیگر ، از ابرهای خاکستری خالی است . می توانم تنها بگویم که امروز این طور است و و در مقابل فردا هیچ برای گفتن ندارم . در مقابل فردا ، فردایی که می آید ، تنها امیدوارم و راضی ، امیدوارم و مطمئن ... اطمینان به حضور لبخندی بزرگ و ماندگار در انتهای داستان ، رضایت و امید به کسب نگاهی که به لحظه ای خواهد رسید که در آن تاب خیره شدن در ماندگاری نگاهی جاودانه را خواهد داشت ...

فردا دوباره خورشید در می آید ... دوباره گنجشک ها می خوانند ... زندگی از سر گرفته خواهد شد ... و روزها ... چه سخت و چه آسان خواهند گذشت ...

این گذشتن راز گذر این روزهاست ، استوار و مطمئن گذشتن ... روزهای بد چون روزهای خوب خواهند رفت و از این گذر تنها چیزهای اندکی به جا می ماند ... ثانیه های اندکی ، لحظاتی پر از نور که جاودانگی را برای ما اثبات کرده اند و می کنند ...

تو درست پنداشته ای ! آسمان این خانه از ابرهای تیره تردید خالی است ، خورشید عجیب می درخشد

این جمله را که می خوانم ، همیشه ... یاد خیلی چیزها می افتم ، خیلی چیزها ... یاد خیلی وجوه ، خیلی صورتها که از مقابلم گذر کرده اند ، یاد تمام نگاه هایی که روزی با نگاهم گره خوردند ... یاد تمام این بدرقه ها ، وقتی می روی و نگاهی تو را تا به ابد بدرقه می کند ... تا ابد ... تا ابد ...رد خیلی چیزها تا ابد روی آدم می ماند ... خط خیلی چیزها را نمی شود هیچ وقت پاک کرد ... خیلی چیزها را هم نمی شود ، نمی شود فراموش کرد ، مثل خط این نگاهها ... مثل این چشمها ... چشمهایی که روزی برای تو دعا خوانده اند ... چشمهایی که روزی تو را بدرقه کرده اند ... چشمهایی که روزی با تو حرف زده اند ... یک یکشان ... تمامشان

یاد تمام این ها می افتم ...تمامشان ...

بعد پایان تمام این حرفها ، پایان تمام این کلمه ها ... کلمه تو ، کلمه من ...

سکوت ... بارزترین نشانه شکست یک فریاد است ، سکوت ، کامل ترین پاسخ خواهش های بی جواب است ...

روزی ، در انتهای زمان ، مثل امروز دوباره این جمله را بر زبان خواهم آورد ، چونان پیکی که ناباورانه از سقوط شهری خبر می آورد ... روزی ، این بار ، تنها ، به خود خواهم گفت : دیگر... همه چیز ... ، تمام شد . همه چیز ... همه چیز ... ما ، اما ، بارها تکرار کرده ایم ، ما می دانیم این راز آغاز و پایان داستانها را ... این سّری را که مادربزرگها وقتی که داستان می گفتند در هر آغاز و پایانی تکرار می کردند ... آن چه شروع شده است ، پایان نخواهد یافت ... آن چه تمام می شود هیچ گاه نبودست و نخواهد بود ...

بگذار آنچه رفتنی است برود ... بگذار آنچه گم شدنی است ، گم شود .... آن چه مردنی است ، بمیرد ... ما می دانیم که آن چه ماندنی است خواهد ماند .... و آن چه آغاز می شود پایان نخواهد پذیرفت ... بگذار همه بخنندند به وهم بچگانه ما ... بگذار هیچ کس باور نکند این اعتقاد عمیق ما را به دیدن آن چه که نمی بینند ... بگذار بخندند اما ما می دانیم ، می دانیم که هیچ شروعی را این قدرها آسان نمی توان شروع نامید ... هیچ پایانی را هم ...

ما پاسبانان همیشگی گنجی بس بزرگ و ماندگار خواهیم ماند ...

آدمها زود نتیجه می گیرند ، مثل من ... آدمها همیشه زود نتیجه می گیرند ...

آدمها زود نتیجه می گیرند ... خیلی زود ... همیشه زندگی آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم ...

چه کسی می گفت که تا مرده ای در خاک نداشته باشی ریشه ای در آن خاک نداری ... چه کسی می گفت که تا عزیزی میان خاک نداشته باشی

اهل آن سرزمین نیستی ؟

آن نوشته ها مدتهاست که پاک شده اند ... و از میان تمام آمدگان و رفتگان تنها حس می کنم که چیز های اندکی باقی مانده است ... چند اسم فراموش شده

برای ماندن ، برای زنده ماندن ... باید چیزهایی داشت ... چیزهای کمی ...چیزهایی این پایین ، روی همین خاک ... چیزهایی آن بالا ... روی آن آبی درخشان آسمان ... چیزهایی هم همین جا ! دقیقا ، همین جا ...!

هیچ فکر کرده ای به این که چرا آدمها این قدر صدای باران را دوست دارند ... ؟ چرا دوست دارند بنشینند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صدای پای آب را که می رود ...

می دانی ؟ هر کسی ، همان حرفهایی را که دلش می خواهد می شنود در صدای باران ... همان "حرفهایی برای نگفتن را" ... همان حرفهای نگفتنی را ...

از بس که چشمه هیچ چیز ندارد ، از بس که همه چیزش را داده و از همه چیز خالی شده ... از رنگ ... از بو ... از رنگ تمامی خورشید های بالای سرش .... از بوی خستگی تمامی راههای آمده ...

دلم می خواهد تا بارانهای پاییزی برایت بنویسم . من عاشق باران پاییزم . می خواهم بنشینم و فقط نگاه کنم به پنجره ای که بیرون پنجره اش دانه دانه باران بکوبد روی شیشه ... دلم می خواهد یک روز برایت تنها بنویسم

نامه را تنها لحن ، لحن نویسنده نوشته است که بالا می برد ، لحن خواننده اش وقتی که خوانده می شود ، لحن صدایی که مثل آب چشمه ، چشمه ای سخت دور افتاده و تنها از دل کوه بیرون می آید . صدایی که از میان سینه انسانی بیرون می آید ، آبی که گذر از آن همه سنگ ، هر چه را داشته از او گرفته ، هر چه را جز خلوص آبی که در آن هیچ چیز نیست ... هیچ ... جز آب .

دلم می خواست مثل بارها که دلم خواست و ندیدی بنویسم

آن دلیل تویی ...

گفتم روزی برایت خواهم گفت ، روزی برایت خواهم گفت از تمام آن چه بر من گذشته است ... از تمام آن ها که شنیده ام ، از تمام شبهای دراز زمستانی ، از تمام روزهای طولانی تابستان ... از آن چه که از دست داده ام و از چیزهایی که به دست آورده ام ... روزی برایت همه را خواهم گفت ، همه را ... روزی برایت می گویم که چه چیز مرا این گونه کرد ، چه چیز مرا تا به این جا آورد ، چه چیز مرا نگه داشت ... چه چیز ...

کلمات محرم حرفهای ناگفتنی نیستند . هزار حرف نگفته هست که هیچ کلمه ای را طاقت امانت داریشان نیست . هزار راز نشنیده را که هیچ جمله ای را تحمل بار سنگینشان ...

نوشتن ، نامه نوشتن ، این چنین بی هوده و بی فرجام نوشتن ، گره گشای حرفهای نگفته ما نمی شود و اگر کلمه محرم ، حرف محرم ، کاغذ و قلم محرم ، جمله محرم ، جملگی محرم شوند

گوینده را چه کنیم ؟ شنونده را ...؟

هزار بار ، هزار باره ، هزار نامه نوشته ام به نام تو و هزار بار پاره کرده ام . نوشته ام حتا تا به انتها و باز پاره کرده ام .

قصد دارم این بار آنچه را كه روزهاست قصد نوشتنش را دارم برایت بنویسم . خوب می دانم كه از دیدن این نوشته ها متعجب خواهی شد . این نوشته ها بیش از هر چیز اجباری بود بر گردن من بر بیان آنچه كه رخ داد و گفتن كلامی كه تو شنونده اش بودی .

در این چند روز كه قصد نوشتن كرده ام هر لحظه جمله ای ، روایتی و ماجرایی به خاطرم آمده تا برایت بگویم ، این لحظه اما برای نوشتن هیچ ندارم كه بگویم ،

هیچ جز یاد روزها و روزهای از دست رفته گذشته ، جز راه درازی كه من وتو در بدترین لحظاتش در آن همسفر بودیم . جز یاد ثانیه های سختی كه مرا و تو را تا همیشه به هم پیوند داده و هیچ چیز ، هیچ كلامی ، هیچ بی تفاوتی و تنفری ، هیچ زخم چركینی نمی تواند چشم ببندد بر این ثانیه ها ...

و امروز من زیر بار تمام آن چه گذشت ... زیر بار تمام روزها و شب های سخت و مهلكی كه از آنها زنده بازگشته ام ، برای تو می نویسم .

برای تو .

گمان مبر كه این شكستن های پی در پی ، این سعی های نافرجام می تواند ثانیه های رفته را برگرداند ... می تواند تا ابد مهر فراموشی بزند بر تاریخ روزهای رفته مان و می تواند پاك كند آن حضور ارزشمند میان ما را ...

گمان مبر كه این شكستن های پی در پی ، این سعی های نافرجام می تواند ثانیه های رفته را برگرداند ... می تواند تا ابد مهر فراموشی بزند بر تاریخ روزهای رفته مان و می تواند پاك كند آن حضور ارزشمند میان ما را ...

و تو هیچ گاه نخواهی فهمید كه چه بر من گذشت

و نمی توانی بفهمی كه چه حسی است كه تو لحظه لحظه ، هر ثانیه راضی باشی ... می فهمی ؟ امیدوار باشی به این كه •••••••••••••••••••••••••• ••••••••••••••••••••••••••••••• و خلاص .

نمی توانی بفهمی و هیچ كس نمی تواند بفهمد و بخواند و گمان نبرد كه این تنها گزافه گویی پسركی احساساتی نیست .

نمی توانی و نمی فهمی كه لهیب آن آتش كه هیچ گاه پیش چشمت زبانه نكشید چگونه ، هر شب ، هر لحظه ، هر جای عالم تا مغز استخوانت را می سوزاند ... می سوزاند ... می سوزاند .

و نمی فهمی كه راه رفتن چیست و نفس كشیدن وقتی از صبح تا شب ، میان وجودت ، در انتهای قلبت ... در ته حنجره ات ، میزبان خنجری باشی كه بی رحمانه هر ثانیه به دنبال فرصتی می گردد كه پاره پاره ات كند . از كسی كه جهان را جز برای او نمی خواهی و جز ... جز ... .

شاید تولد عزیزترینم كه نمی خواهم نامم ، حضورم ، از او كه همه چیز را برای او می خواستم و او همه چیز را ... همه چیز را از من گرفت . هیچ چیز را بگیرد ... هیچ چیز را ... آرامش دختركی را ...

بگذریم . باید بیاموزم شكایت نكردن را ... شكایت نكردن به هیچ كس را جز او . رضا را ... راضی بودن به رضای كسی كه روزگاری مرا بزرگ می خواست و سعی در راضی شدن به رضای كسی بس عزیزتر از من .

رضایش در آنچه داد . رضایش در آنچه گرفت . رضایش در آنچه می دهد و آنچه می گیرد .

و امروز ، تمام آنچه كه می خواهم وسعتی است كه با آن توانایی گذر از تمام كسانی را داشته باشم كه صادقانه ، دوست ، می داشتم و می پنداشتمشان و صادقانه جز به نابودی ام رضا ندادند . كسانی كه وجودی را له كردند و له كردند تا موجودی دیگر پدید آمد .

می توانستم . می دانید كه خوب می توانستم طور دیگری تمام كنم . مثل آن بار , آن بار اولی كه وقفه افتاد در این نوشتن .... اما همیشه این طور نیست ... همیشه آن طور كه حس می كنی تمام نمی شود .... یك روز , یك روز خیلی عادی , روزی كه فكرش را هم نمی كنی نگاه می كنی و می فهمی كه تمام شده ...نگاه می كن می بینی كه كسی . چیزی روزهاست كه دیگر در زندگیت نیست و تو هنوز متوجه نشده ای ... می توانستم , اما خیلی ساده می نویسم ...انگار نه انگار كه من میثمم روزهای زیادی گذشته است ...بر من ... و بر تو در این همراهی و روزهای زیادی نیز خواهد گذشت . این فراموشی باید به كمال خود برسد . این بی خبری و گم شدگی . سكوت ...سكوت ... نیازمند كمی سكوتم و كمی حركت ...

خداحافظ !

۸۴/۱/۲۳

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین 1384 و 08:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

سپید و سیاه

یه روز سیاه، یه روز سپید، یه روز زرد

یه روز غروب غم گرفته ی سرد
یه روز برای تو که شاعرانه ست
یه روز برای من که بی ترانه ست
یه روز تویی روزی که شب نمی شه
یه روز منم ابری تر از همیشه
یه روز منم اسیر خاک تبعید
یه روز تویی اونور خواب خورشید
تو چشم من، تویی که آسمونی
تو خواب من، تویی که مهربونی
تویی که واژه واژه دلنشینی
هنوز عزیز، هنوز عزیزترینی
هنوز به یاد تو، به یاد خونه
گل می کنن شعرای عاشقونه
هنوز به یاد تو بهار بهاره
هنوز صدام عطر صداتو داره
فقط نذار شاعر شب بمیره
نذار صدام رنگ عزا بگیره
اگه می سوزه شب شاعرانه
فقط نذار بمیره این ترانه

نوشته شده در یکشنبه 21 فروردین 1384 و 09:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

لیلای من ...!
کو آشنای شبهای من کو/ دیروز من کو، فردای من کو

شهزاده ی من، رویای من کو/ کو هم قبیله، لیلای من کو
وقتی نوشتم عاشق ترینم/ گفتی نمی خوام تو رو ببینم
برات نوشتم یه بی قرارم/ با خنده گفتی دوستت ندارم
رو بغض ابرا نامه نوشتم/ قلبمو مهر نامه گذاشتم
با تو می گیره ترانه هام جون/ وقتی نباشی می میره مجنون
چند روزه بارون داره می باره/ بوی شکستن برام میاره
میگه غزل پوش تو رو نمی خواهد/ لیلای خوابت دیگه نمیاد

نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1384 و 10:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[خودم و خودت , ]

<:P:>بخش هایی از نامه ام به یک دوست - نامه ای که هم اکنون میتواند مخاطبش خودم باشم :


<:P:>
« ... و به راستی چگونه باید بودن و چگونه باید زیستن و چگونه رفتن !‌ و تو - ته مانده ی تقدیر خشن آفرینش - چگونه خواهی بود و چگونه خواهی زیست و چگونه خواهی رفت ؟!

نمیدانم ٬ تو را نمی دانم و خود را نیز. امّا ای کاش میشد به نیستی خویش ایمان بیاوریم . کاش میشد به عظمت غیر مؤمن شویم. آنقدر که لطافت ادراکمان فارغ از تدبیر فهمیدن به غایت خویش که همان آفرینش دیگر باره ی خویش است مؤمن گردد. و سنگ سخت از پیشانی هابیل برگیرد و بر بودن قابیل خویش بکوبد . و زاغِ اندر پس باغ را نیست انگارد و یکی سفره ی نغزش را به سخره گیرد و ببخشد به بیخبری او از بودنِ بیفرسودن ابراهیم وارِ خویش ٬ در پرواز شاهین تیز پروازِ زمان در باز ِ گریختنش از زندانِ بودن ٬ تا باغ ِ شدن و چیدن میوه ی بقایش در آن سرزمین دیگر . جدا از وسوسه ی بود و نبود دست بی رحم سرنوشت را کاری بکنیم و گامهای لرزانمان را در دهلیز هویدای وجودهامان بر خاکستر قلعه ی غرورمان استوار سازیم.

... آری . اگر هنوز غمی هست که به ناز سودایش کنی ٬ و اگر هنوز دلی نژند و روحی افسرده و بیتاب دیگری در تو باقی مانده ٬ اگر چشمه سار اشکت هنوز نم دارد ٬ اگر هنوز اسیر تنهایی خویشی ٬ اگر هنوز عطش دریا داری ٬ و اگر هنوز در آرزوی قاصدکی هستی تا به همراهی او با نسیم صبح به دیار دوری پرواز کنی ٬ بدان که غایت تو و مسؤولیت تو اینست که:

تو طئه ای بسازی تا در آن؛ انسان‌٬ خدا٬ و عشق٬ دست اندرکار آغاز آفرینشی دیگر و انسانی دیگر شوند*.

و اینست شدنی شایسته ی بودنمان.
<:P:>

پ.ن. شاید روزی کامل این نامه را که بسی طولانی تر از این چند سطر است در این وب نوشت گذاشتم .

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[خاطرات , ]

همیشه محکوم . همیشه بیگناه
 
عجب خواب خفنی دیدم دیشب من !! تو خواب شده بودم یکی شبیه رابینهود و داشتم با یه آدم ستمگر که همه بهش میگفتن ارباب و ازش میترسیدن مبارزه میکردم !! بعد از اینکه من و یکی از دوستام رو گرفت و زندونی کرد من فرار کردم و همه چیزش رو نابود کردم و بعد برگشته بودم که دوستم رو نجات بدم که یه هو با خودش رو در رو شدم و از شانس آشغال بنده همون جا بود که تا اومد دو سه تا پیام بازرگانی نشون بده من دیگه از خواب بیدار شده بودم !!

عجب زندگی گندی شده ها :( من عمری خوابام یادم نمیمونه ٬ حالا هم که یه خوابی دیدیم که یه کم یادم مونده توش هیچی حوری پری نداشت !! چند تا از این زنای دهاتی بودن که فکر کنم هر کدوم هفت پشت زاییده بودن ٬ تازه یه سریشون هم تا منو میدیدن فرار میکردن - احتمالاْ از ارباب میترسیدن . البته یه دختر جوون هم بود که هر چند حوری پری نبود یه ریزه به پری دریایی میزد و یه بار یه جایی که گیر کرده بودم کمکم کرد فرار کنم !! ولی آخه آدم حوری پری نمیبینه که تو فرار کمکش کنه !!

اااااااااااااااه !! نمشه من یه بار خواب ببینم رفتم بهشت و دارم با حوری پری های اونجا چیز میکنم ؟!! اگه شانس منه یه بار هم اگه زد و شانس من خواب بهشت رفتن دیدم حتماْ توش یه سری غلام بهشتی میبینم که دارن باهام چیز میکنن !!

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[خاطرات , ]

همیشه محکوم . همیشه بیگناه
 
عجب خواب خفنی دیدم دیشب من !! تو خواب شده بودم یکی شبیه رابینهود و داشتم با یه آدم ستمگر که همه بهش میگفتن ارباب و ازش میترسیدن مبارزه میکردم !! بعد از اینکه من و یکی از دوستام رو گرفت و زندونی کرد من فرار کردم و همه چیزش رو نابود کردم و بعد برگشته بودم که دوستم رو نجات بدم که یه هو با خودش رو در رو شدم و از شانس آشغال بنده همون جا بود که تا اومد دو سه تا پیام بازرگانی نشون بده من دیگه از خواب بیدار شده بودم !!

عجب زندگی گندی شده ها :( من عمری خوابام یادم نمیمونه ٬ حالا هم که یه خوابی دیدیم که یه کم یادم مونده توش هیچی حوری پری نداشت !! چند تا از این زنای دهاتی بودن که فکر کنم هر کدوم هفت پشت زاییده بودن ٬ تازه یه سریشون هم تا منو میدیدن فرار میکردن - احتمالاْ از ارباب میترسیدن . البته یه دختر جوون هم بود که هر چند حوری پری نبود یه ریزه به پری دریایی میزد و یه بار یه جایی که گیر کرده بودم کمکم کرد فرار کنم !! ولی آخه آدم حوری پری نمیبینه که تو فرار کمکش کنه !!

اااااااااااااااه !! نمشه من یه بار خواب ببینم رفتم بهشت و دارم با حوری پری های اونجا چیز میکنم ؟!! اگه شانس منه یه بار هم اگه زد و شانس من خواب بهشت رفتن دیدم حتماْ توش یه سری غلام بهشتی میبینم که دارن باهام چیز میکنن !!

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



:[شعر , ]

<:P:>عشقبازی به همین آسانی ست ...

که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه ی بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی ست ...

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



پرواز :[شعر , ]

<:P:>عنکبوت ( پرواز )

تار می تنم ، تار می تنم ،
دورِ بودنم ، دور تنم
هر روز در انتظار فردا
و هر فردا ، در انتظاری دیگر
تولدی دیگر٬ تولدی دوباره٬ بودنی دیگر بار٬
و هر بار ...

پروانه ها مرا از پریدن باز میدارند .
<:P:>
چه مغرورند ،
و چه خودخواه !
که بالهای رنگارنگشان ، کرشمه ی بودنشان هست .
و پاره پاره ی تار های من ، گواه خیره سریشان .
مگر نه که آنان هم روزی کرمی بودند ، به زشتی کودکیشان ،
و مگر نه که آنان هم دور خود تار تنیدند .
و حال هر خال هر بالشان ثمره ی تار های آفرینشی ست که روزی بودنشان را در سکوتی محض و در سکونی بی روح خلاصه می کرد .
و من امروز چون یک عنکبوت تار می تنم ،
تا پیله ای بسازم دور بودنم و در آن ساکت و بی روح ، بخوابم
چون یک تکه آرامی
و پس از طلوع دوباره ی خورشید
من به سوی نور پرواز خواهم کرد .
برای هر شمع اشک خواهم ریخت
برای هر گل سرخ قصه خواهم گفت
آری ، من – عنکبوت – پرواز خواهم کرد .
<:P:>
تا خود خورشید ، تا خود نور .
.
.
.
اما ...
پروانه ها پیله ی مرا پاره می کنند .
و نیستیِ خود را در پاره کردن تار های من می جوییند .
نمیدانم چرا !
مگر آنها خود روزی عنکبوت نبودند ،
که اینک عنکبوتیان را از رسیدن به صفحه ی آسمان پروانه ها باز می دارند ؟!
آن هم با بهایی به سنگینی نابودی خود .
مگر نه که بال پروانه باید به شعله ی شمع بسوزد !
پس چرا یک پروانه راضی می شود بالهایش را در تارهای من بشکند ؟!
تا من – عنکبوت – در حسرتِ پرواز و پروانه شدن
همچنان ،
و تا همیشه،
باقی بمانم .
ولی من
             تار می تنم ، دورِ تنم ،
                                       دورِ بودنم

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



مگه نه؟؟؟؟ :[خودم و خودت , ]

من می گیرم میخوابم
توی خونه ی خودم
تو هم بگیر بخواب همون موقع
توی خونه ی خودت
حالا دو تامون با هم خوابیم
تو میتونی پس بیای تو خواب من
منم میتونم بیام تو خواب تو
یه کار دیگه هم میتونیم بکنیم
نه من میام تو خوابت، نه تو بیا تو خوابم، با همدیگه یه جایی وسطای راه قرار میذاریم، همیدگه را اونجا می بینیم، دست همو میگیریم و فرار می کنیم میریم یه جای دور
میتونیم حتی هیچ وقتی هم برنگردیم
با هم

 

رامتین

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -



ای خدا.! :[خودم و خودت , ]

دیدی ؟‌
کلافه میشی
خیلی
داغون
از اون وقتایی که دلت میخواد یکی بیاد بزنتت. محکم
از اونا که دلت یکی رو میخواد که بیاد بغلت کنه ! فشار بده !  محکم . خیلی محکم. دردت بیاد. چشمات رو ببندی و فشار بدی به هم. دندونات رو هم. نه محکم‌تر. اونقدر محکم که له بشی. استخونات بشکنه صدا بده. صداشو دوست دارم.
 

نوشته شده در جمعه 19 فروردین 1384 و 12:04 ق.ظ توسط رامتین

ویرایش شده در - و -